|
من و خودم
|
- او، بی ادا، سر سفره ام نشست.
و من، بی هوا، دلبسته اش شدم...
- به بن بست فکری خوردم. تمام راههای ذهنم به خارج به کل مسدود شده! نمیتونم کلمات رو انطور که باید و شاید به روی کاغذ بیارم. شاید به دلیل خستگی ناشی از خدمت باشه که خواب کافی رو ازم گرفته و همین طور وقت...
در حال حاضر هیچ ایده یا نظری در مورد مسائل اطراف خودم و یا در سطح وسیع تر، این دنیا ندارم.
باید دنبال زمان بگردم، زمانی که دوباره بتونم بنویسم...
- خواندن یک رمان جدید رو شروع کردم.
من ادم مریضی هستم... ادم بدی هستم... مرد مطرودی هستم. خیال می کنم مبتلا به درد کبد باشم. اما تا کنون نتوانسته ام چگونگی این امراض را درست بفهمم و نشخیص بدهم. بله، خوب که دقت می کنم، اصلا نمی دانم چه مرضی دارم!
- خدایا...
همه فتنه ها از توست، اما جرات سرزنش کردنت در من نیست!!
( یک نیشخند در حد تیم ملی ایتالیا به روی صورتم نقش بسته. البته توام با ترس، بابت گفتن این جمله!! )
همه تان خوش باشین!
در پناه خدا...![]()
![]()
ارام ارام قدم برداشتن توی یه جاده خاکی زیر نور ماه، بدون اگاهی از اینکه چند متر جلوتر چه چیزی در انتظارت نشسته. دیگه از راه رفتن خسته شدی و برای دقایقی به یک پشته خاکی تکیه میدی. تلک تلک سرما به درون کاپشنت نفوظ می کنه. عزمت رو جزم می کنی که بلند شی و به گشت زدن ادامه بدی ولی پاهات دیگه توان راه رفتن ندارن. نه راه پس داری نه راه پیش، همین طور به یک نقطه تاریک خیره میشی و بی حرکت می مونی، چشمهات سنگین شدن، مثل یک جنین به خودت می پیچی تا اینکه همه چی دست به دست هم میده که بخوابی..!
خستگی
هوای سرد
ولی از ترس ترک پست و تنبیهی، دوباره روی دو پا سوار میشی...
از نو شروع می کنی به گشت زدن...
نگهبانی در شب تو پادگان اغلب با چنین حسی همراه بود...
انقدر راه می رفتم که پاهام درد می گرفت. تنها حسنی که این پرسه های شبانه برایم داشت فرصت کافی برای فکر کردن بود.گاهی اوقات انقدر غرقش می شدم که گذر زمان از یادم می رفت و یک ان می دیدم که دو ساعت پستم به پایان رسیده...
دوره اموزشی با همه خوبیها و بدیهای مختصرش چیزهای زیادی بهم یاد داد...
تنها یک چیز ازارم می داد و اون هم حس عجیب دلتنگی بود!
گاهی وقتها انقدر دلتنگت می شدم که خنده ام می گرفت! ولی دوباره به خودم می امدم و منطقی فکر می کردم. باعث این نمی شد که سبک بشم ولی حداقل با دید بهتری یه این موضوع نگاه می کردم.
سطرها در موردت می نوشتم ولی دست اخر همه رو خط می زدم...
.
قصد ندارم در مورد پادگان و اتفاقاتش حرفی بزنم یا چیزی بنویسم ولی فقط این رو بگم که تجربه گرانبهایی بود...![]()
گردان امام حسین، گروهان ایمان به خاطره ها پیوست...
در حال حاضر فقط یک چیز کم دارم...
فکر کنم بتونی این نقطه چین رو پر کنی، اون هم فقط با یک سلام...
منتظرتم
شرابی تو، شراب زندگی بخش
شبی می نوشمت خواهی نخواهی...
- دوستان، از خواب بیدار شین...
در پناه خدا...![]()
![]()
بدون فکر و ایده قبلی امدم که بنویسم...
به شدت کم حرف شدم... ( حالم خوبه )
فکرم به هیچ وجه کار نمی کنه. خنگ شدم!! از بس که بهم گفتي!!
دوره اموزشی داره نفس های اخرش رو میکشه البته بعد از اینکه نفس ما رو گرفت!
خدا رو شکر که می تونستم مرخصی بگیرم و یه سری به دوستان و اشنایان بزنم.
( هنوز هم نمیدونم برای چی نشستم روی این صندلی! )
بلاگفاک دوباره قاط زده. نمیدونم چرا هر موقع که من میام این طوله سگ کرمش میگیره! مثل اینکه فعلا حالش یه مقدار بهتر شده، البته گوش شما ها کر!
بریده بریده مینویسم، سریع از یک شاخه به شاخه دیگه...
حواسم جمع نیست، از بس که افکار جور وا جور توی ذهنمه...
دیگه ادامه ندم بهتره!
- زهرا وبش رو حذف کرد...!
- از محمد خبری ندارم! امیدوارم حالش خوب باشه.
- مثل اینکه هوای سرد پاییز کم کم داره به این دنیای محازی هم رخنه می کنه...
گاهي وقتها اينقدر حرف توي كله ام انبار ميشه كه قاطي مي كنم!
قرار بود ادامه ندم...
بدون ویرایش نوشتم. شرمنده.
این یک بیت شعر هم تقدیم ( تو ) ...
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی،
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم...
در پناه خدا...![]()
![]()